X
تبلیغات
دل نوشته

 
 

خدایا دوستت دارم

سلام



دوشنبه چهارم مهر 1390 |

....

 
 

در حیرتم...از دست بعضی آدما



چهارشنبه بیستم فروردین 1393 |

هه

دیشب تا پاسی از شب در این فکر بودم که که مرا چه می شود با این حرفا؟؟؟

دیوانه می شوم گاهی....

و بعد با کلی جنجال میان عقل و احساسم به این نتیجه رسدم که عقلم...احساسم و تمام وجودم ترا فریاد میزند...بگذار دنیا هرچه می خواهد بگوید...بگوید

این را هفت سال پیش با انتخابت و ایستادن جلوی همه به تو نشان دادم...

تازگی ها هم وقتی خوابی دقایق زیادی را به تو نگاه می کنم و به این می اندیشم تو که اینقدر می توانی خوب باشی ...با گذشت و مهربان باشی چرا تمام این سالها همدیگر را آزردیم؟؟؟

آتنا نوشت:دارم به امیر علی میگم میخوام اینجا بنویسم امیر علی عاشقتم میگه اینو ننویس...بنویس امیرعلی دوستت دارم خییییلی زیاد هروقت میری پیش دبستانی دلم برات تنگ میشه...نوشتم امیرم

کاش اونروزی برسه که بتونی بخونی...اونوقت تمام گلایه هایم را پاک میکنم تا تو خیال کنی تمام عمرم خوشبخت بودم...

آتنا نوشت2:همسرم دوستت دارم ...از همون کور و کر هایی که می گی



سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 |

چه خوب است گاهی اوقات زندگی مان را از کودکی مرور کنیم

من...به دنیا آمدم...شاد و سرخوش بزرگ شدم.نوجوان شدم...ازدواج کردم...عاشق شدم...

کودکم را که به دنیا آوردم تازه به دوران جوانی ام پا میگذاشتم...

اما اکنون در اوج جوانی هیچ احساسی نیست...هست...غم هست و غم هست و غم هست

و ای کاش نبود...هیچی نبود

دلم برای کودکی ام...نوجوانی ام...عشقم...تنگ میشود...هرلحظه

دلم برای تو...مهربانی ات...گذشتت...تنگ میشود هرلحظه

و چاره ای جز سکوت نیست...

از این سکوت لعنتی متنفرم...که با خود بغض دارد...کینه دارد...و گاهی نفرت...

سکوت میکنم...آری چون چاره ای جز سکوت ندارم...

اما از درون بریدم...از این زندگی لعنتی....از کینه ای که به دل دارم

از نوسانات اخلاقی تو...

از بی اعتنایی هایت

و بطور کل از تمام چیزهایی که دور هم جمع میشوند و نام زندگی بر آن ها اطلاق می شود

آتنا نوشت: امیر علی من...کاش آن چشم های کوچکت عشق مرا میدید...

کاش دست های کوچک و مهربانت نوازشم می کرد...تا تمام غصه ها از دلم برود

کاش می فهمیدی تمام دنیای من خلاصه می شود در نگاهت




سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 |

گلم...

 
 
با نهایت سوز دل:

خوشبختیت آرزومه

حتی با من نباشی...

آتنا نوشت:این روزا خاطرات خوبمون دیوونم می کنه...ممنون از اینکه دیوونگی هامو تحمل نمیکنی...




جمعه پنجم مهر 1392 |
و زندگی همچنان در حال گذر است...تو بزرگ شدی...چهارساله

و من امروز اشتیاقی وصف ناشدنی دارم...تورا برای پیش یک به جشن می برم...و می فهمم که تو چه بزرگ شدی...

در آغوشت میگیرم و یک دنیا عشقی که به تو دارم را با بوسه ای نثارت می کنم و از چشمان معصومت شرمنده می شوم برای تمامی لحظه هایی که می توانستم بهتر باشم و نبودم...

بوی ماه مهر می آید .بوی پاییز...

و من باز متحول میشوم با یاداوری آنهمه خاطراتی که روحم را قلقلک می دهند...و مرا به بازی میگیرند...

باز میشوم همان دختر بچه...دوش به دوش تازه همسرم میرویم ...شانه به شانه...زیر باران...سردم میشود.ماشین میگیرد...میرویم پارک زیر باران...چه شب خوبی بود...

و من که تمام مدت زیر گوشش می خواندم بیا از این شهری که همه به دنبال تکه زخمی هستند که بر قلبمان بزنند برویم...

و او که صبورانه گوش میدهد و آرام مرا منصرف میکند...

نمیخواهم آن روزها باز گردند...چون تورا نداشتم...

اما ای کاش تکرار شوند...همیشه





سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 |
مشکل از تو نیست عشق من...

مشکل از من هست که یاد نگرفته ام دوست داشته شوم...

از تو هم باید عشق را گدایی کنم...

عقده است دیگر...کودک نازنینم...

مرا بخاطر مادر نبودنم ببخش...



یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 |

 
 
خدایا دست هایت را زیر تنهایی ام ستون کن


من از آوارگی بی تو بودن می ترسم



شنبه بیست و دوم تیر 1392 |
تو...آن فرشته ای هستی که وقتی در فصل بهار قدم می زنی

برگ درختان انتظار پاییز را می کشند تا جای پایت را بوسه بزنند...

آتنا نوشت:زندگی زیر و بم داره اما من...همون عاشق چند سال پیشم...باور کن



شنبه بیست و دوم تیر 1392 |
هنوز منتظرم

وسط یک شب بارانی

که از شدت تب عرق کرده ام بیدارم کنی و بگویی:

چیزی نیست عزیزم...خواب می دیدی



پنجشنبه بیستم تیر 1392 |

وقتی تمام زندگی میشود تکرار...

وباز تکرار همان تکرار...

و من خسته از این همه تکرار

پشیمان از این همه حماقت یکجا

یکبار حماقت یک عمر پشیمانی...

و آن لحظه که حماقت می کردم به خیالم تدبیر می کردم...

تدبیر من سر بریدن عشق و احساسم در قربانگاه عقل و منطق ناقصم بود...

کاش حداقل میشد خودم را ببخشم...



سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 |

گاهی...واقعا قلبم خسته می شود از تپیدن...
ریه هایم خسته می شوند از این اجبارهی پر و خالی شدن تکراری...
گوش هایم خسته می شوند از نصیحت هایی که خودشان را باور ندارند...
اما...
چشم هایم هنوز هم از نیامدنت خسته نیستند...
امید دارند...
هنوز هم دوخته ام شان به آن راهی که تو بیایی...

امیدم...بیا



شنبه شانزدهم دی 1391 |

سلام خدای خوبم...چیزی نمی گویم چون خودت از تمام ماجرا باخبری...فقط یک سوال دارم...میدانم یادت نمیرود که همیشه خدایی کنی...اما مثل اینکه نمیدانی من خیلی وقت هست منتظر حق تو نشستم...مگر نمیگویند تو جای حقی؟؟؟حقم را بگیر دیگر...

چقدر باید منتظر بمانم و ببینم که به اسم تو ظالم میوشند و ظالم همیشه سالم مانده...

تو خدایی...خواهشا نگذار برای چند سال بعد و یا هیچ وقت...

و یک حرف با شما روحانی مورد نظر:

تهمت را راحت میزنند...راحت می شنوند...راحت قضاوت می کنند...قضاوت کردی و از همان دنیای بعد از این که خودت با استدلال از قرآن برایم ثابت کردی غافل ماندی...اینبار خدای من شاید خیال دارد که داد من را در همان دنیا از تو بستاند...گرچه من بی صبرم...

حقیقت را بگویم...دیگر از دخالتهای گه و بیگاه و سرک کشیدن های همیشگی ات در زندگی ام با تمام وجود مستاصلم تا حدی که مرگی که همه از آن گریزانند برایم آرزویی شده گویی دست نیافتنی...

فقط یک بیت از دوران نوجوانی ام به یاد دارم که فکر میکنم مناسب حال اکنون است.

می بخور...منبر بسوزان ...مردم آزاری نکن...

اشتباه نشود...بودن شما به اینگونه باعث نمیشود که من به قشر روحانیت که برایشان احترام قائلم بدبین شوم...

آنها اسلام خدا را رواج میدهند و شما شاید اسلام به سبک خود را...



چهارشنبه ششم دی 1391 |

می دانی؟؟؟دیگر خسته شده ام...از بودنت...از ماندنت...

از اینکه مثل خون در تمام رگ هایم نفوذ کرده ای و بر من سلطه یافته ای...

دیگر نمی خواهمت...این را باتمام وجودم می نویسم...کوله بارت را جمع کن و برو...

شاید جای بهتری ماوا بگیری و آرامش یابی...اما دیگر در آغوش من نه...

می خواهم زنده بمانم...زندگی کنم...تنفس کنم...

عاشق شوم...عاشق بمانم...دوباره احساس خوشبختی کنم...

بودنت نمی گذارد...آزارم می دهد...چشم هایم را می بندد...دیوانه ام می کند...

کینه...بیا و مرد باش و از وجودم گمشو...



سه شنبه هفتم آذر 1391 |

بی خیال بابا

دنیا همینه...

می برند...می زنند...میشکنند...منظورم دله.......

به جان تو این عادیه...تجربه ثابت کرده...

آره گریه داره...ضجه داره...آدم اگه آدم باشه زجر می کشه...آدمه دیگه...دلش دله...سنگ که نیست...

ولی خدا صبر رو واسه کجا گذاشته...برای چه زمانی آفریده؟؟؟

صبر رو گذاشته که آدم یه وقت،دور از جون،خر نشه....

صبر داشته باشیم...



شنبه بیستم آبان 1391 |

این روزها که نه...امروز هوا خوب است...پنجره باز است...به کنار پنجره رفتم و با تمام وجودم پاییز را به ریه های پوسیده ام قورت می دهم...

خدایا شکرت...اگر پاییز نبود...اگر پاییز تو نبود چگونه می توانستم به یاد بیاورم که این جسمی که راه می رود...کار می کند...مادر می شود...هنوز هم روحی در آن جاری ست...چگونه به یاد می آوردم که با آن کوه سختی باز هم عاشقم...عاشق کودک شیرینم...همسفرم زندگی ام...همدمم...

خدایا شکرت...پاییزت را دوست دارم...برگ ریزانش...صدای خش خش برگ هایی که زیر پاهایم له می شوند را با کمال خودخواهی دوست دارم...کاش می ماند...

کاش همین پاییز...

پ.ن:خدایا از صمیم قلب دوستت دارم...نمی دونی وقتی امروز دیدم یکی از عزیزانم داره نماز می خونه چقدر از خوشحالی گریه کردم...

و بعد که می گفت دیشب تا صبح رو از دلشوره قضا شدن نماز صبح نخوابیده...

هرچی بگم تو مهربونی به خودت قسم کم گفتم...بگذار به پای قاصر بودن زبانم...

پ.ن2: قانعم به یادت

                    پس یادت را از من مگیر...

                                                که یادت مهربان ترین تصویر دنیاست...



چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 |
هــنوز هــم صــدقــه هــايم به نــيت ســلامــتي توســت…
هــــي….؟
مــعشــوقه ي مــن….
ســــلامــــــتي …؟؟؟!!!!



دوشنبه دهم مهر 1391 |

مرد...یعنی تکیه گاه...

یعنی پشت و پناه...

یعنی پر کردن تمام تنهایی های یک زن...

مرد یعنی...

ولش کن...نمی تونم ادامه بدم...




یکشنبه نهم مهر 1391 |

یا رضا

 
 

یا رضا...

دلم بدجوری گرفته...از این دنیا و آدماش...

اجازه می دی بیام پابوست؟؟؟

اجازه می دی بیام کمی باهات درد دل کنم؟؟؟

هیچکس لیاقت همدم بودن و سنگ صبور بودنم رو نداشت...

دلم تنگه...از نوع بدجور...

یا امام رضا...

حج فقرا تویی

هم مدینه هم

اوج کربلا تویی....

یه غریب می خوای؟؟؟

با یه کوله بار دلتنگی؟؟؟



سه شنبه چهارم مهر 1391 |

گفتی:پول آدم های صادق را دوست ندارند...

پول را دوست داشتی و همیشه از صداقت دم می زدی...

وقتی حرف از صداقت شد...صدا...قط شد.



یکشنبه دوم مهر 1391 |

انسان...دلتنگ می شود...دل نگران می شود...دل آشفته می شود...دل دار می شود...

انسان...دل دارد...

انسانی؟؟؟

چگونه باز خودم را قانع کنم که فرشته ای هستی از آسمان؟؟؟

                                                          



یکشنبه دوم مهر 1391 |

خدایا!!!!


درانجماد نگاه های سرد این مردم


دلم برای جهنمت تنگ شده است........



چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 |

من درد میکشم...!

تو اما...چشم هایت را ببند!


سخت است بدانم می بینی و بی خیالی...!



دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 |

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ میکفت:هر جقدر میخواهی نوکم بزن ولی تنهایم نزار !!!



دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 |

تو خورشیدی

 

و در من

 

اشتیاق یک دشت آفتابگردان

 

به نیایش به سوی قبلۀ

 

نورت!!!



جمعه بیستم مرداد 1391 |

 
 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...
یک شب که مداد رنگی ها...
توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...
جای خالی او...
با هیچ رنگی پر نشد...



چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 |

 
 

از همه بیشتر...

رد پای خاطره هاست که آدم رو داغون می کنه...



چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 |

آمدی...

 
 

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!



سه شنبه سی ام خرداد 1391 |

زندگی در من موج می زند

من در زندگی دست و پا
اینجا
خبری از مرگ نیست!


سه شنبه سی ام خرداد 1391 |
با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد


یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 |