دل نوشته

دل نوشته ها و شعر

خدایا دوستت دارم

سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:1  توسط آتنا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ساعت 11:47  توسط آتنا  | 

گلم...

با نهایت سوز دل:

خوشبختیت آرزومه

حتی با من نباشی...

آتنا نوشت:این روزا خاطرات خوبمون دیوونم می کنه...ممنون از اینکه دیوونگی هامو تحمل نمیکنی...


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:52  توسط آتنا  | 

تدایی خاطره ها

و زندگی همچنان در حال گذر است...تو بزرگ شدی...چهارساله

و من امروز اشتیاقی وصف ناشدنی دارم...تورا برای پیش یک به جشن می برم...و می فهمم که تو چه بزرگ شدی...

در آغوشت میگیرم و یک دنیا عشقی که به تو دارم را با بوسه ای نثارت می کنم و از چشمان معصومت شرمنده می شوم برای تمامی لحظه هایی که می توانستم بهتر باشم و نبودم...

بوی ماه مهر می آید .بوی پاییز...

و من باز متحول میشوم با یاداوری آنهمه خاطراتی که روحم را قلقلک می دهند...و مرا به بازی میگیرند...

باز میشوم همان دختر بچه...دوش به دوش تازه همسرم میرویم ...شانه به شانه...زیر باران...سردم میشود.ماشین میگیرد...میرویم پارک زیر باران...چه شب خوبی بود...

و من که تمام مدت زیر گوشش می خواندم بیا از این شهری که همه به دنبال تکه زخمی هستند که بر قلبمان بزنند برویم...

و او که صبورانه گوش میدهد و آرام مرا منصرف میکند...

نمیخواهم آن روزها باز گردند...چون تورا نداشتم...

اما ای کاش تکرار شوند...همیشه



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 7:32  توسط آتنا  | 

غرور من

مشکل از تو نیست عشق من...

مشکل از من هست که یاد نگرفته ام دوست داشته شوم...

از تو هم باید عشق را گدایی کنم...

عقده است دیگر...کودک نازنینم...

مرا بخاطر مادر نبودنم ببخش...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:42  توسط آتنا  | 

خدایا دست هایت را زیر تنهایی ام ستون کن


من از آوارگی بی تو بودن می ترسم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:9  توسط آتنا  | 

فرشته ام بمان

تو...آن فرشته ای هستی که وقتی در فصل بهار قدم می زنی

برگ درختان انتظار پاییز را می کشند تا جای پایت را بوسه بزنند...

آتنا نوشت:زندگی زیر و بم داره اما من...همون عاشق چند سال پیشم...باور کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:4  توسط آتنا  | 

منتظرتم...

هنوز منتظرم

وسط یک شب بارانی

که از شدت تب عرق کرده ام بیدارم کنی و بگویی:

چیزی نیست عزیزم...خواب می دیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:40  توسط آتنا  | 

تکرار...تکرار

وقتی تمام زندگی میشود تکرار...

وباز تکرار همان تکرار...

و من خسته از این همه تکرار

پشیمان از این همه حماقت یکجا

یکبار حماقت یک عمر پشیمانی...

و آن لحظه که حماقت می کردم به خیالم تدبیر می کردم...

تدبیر من سر بریدن عشق و احساسم در قربانگاه عقل و منطق ناقصم بود...

کاش حداقل میشد خودم را ببخشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 9:26  توسط آتنا  | 

امید من...

گاهی...واقعا قلبم خسته می شود از تپیدن...
ریه هایم خسته می شوند از این اجبارهی پر و خالی شدن تکراری...
گوش هایم خسته می شوند از نصیحت هایی که خودشان را باور ندارند...
اما...
چشم هایم هنوز هم از نیامدنت خسته نیستند...
امید دارند...
هنوز هم دوخته ام شان به آن راهی که تو بیایی...

امیدم...بیا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:31  توسط آتنا  | 

صرفا دلنوشته...

سلام خدای خوبم...چیزی نمی گویم چون خودت از تمام ماجرا باخبری...فقط یک سوال دارم...میدانم یادت نمیرود که همیشه خدایی کنی...اما مثل اینکه نمیدانی من خیلی وقت هست منتظر حق تو نشستم...مگر نمیگویند تو جای حقی؟؟؟حقم را بگیر دیگر...

چقدر باید منتظر بمانم و ببینم که به اسم تو ظالم میوشند و ظالم همیشه سالم مانده...

تو خدایی...خواهشا نگذار برای چند سال بعد و یا هیچ وقت...

و یک حرف با شما روحانی مورد نظر:

تهمت را راحت میزنند...راحت می شنوند...راحت قضاوت می کنند...قضاوت کردی و از همان دنیای بعد از این که خودت با استدلال از قرآن برایم ثابت کردی غافل ماندی...اینبار خدای من شاید خیال دارد که داد من را در همان دنیا از تو بستاند...گرچه من بی صبرم...

حقیقت را بگویم...دیگر از دخالتهای گه و بیگاه و سرک کشیدن های همیشگی ات در زندگی ام با تمام وجود مستاصلم تا حدی که مرگی که همه از آن گریزانند برایم آرزویی شده گویی دست نیافتنی...

فقط یک بیت از دوران نوجوانی ام به یاد دارم که فکر میکنم مناسب حال اکنون است.

می بخور...منبر بسوزان ...مردم آزاری نکن...

اشتباه نشود...بودن شما به اینگونه باعث نمیشود که من به قشر روحانیت که برایشان احترام قائلم بدبین شوم...

آنها اسلام خدا را رواج میدهند و شما شاید اسلام به سبک خود را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 12:21  توسط آتنا  | 

رهایم کن...

می دانی؟؟؟دیگر خسته شده ام...از بودنت...از ماندنت...

از اینکه مثل خون در تمام رگ هایم نفوذ کرده ای و بر من سلطه یافته ای...

دیگر نمی خواهمت...این را باتمام وجودم می نویسم...کوله بارت را جمع کن و برو...

شاید جای بهتری ماوا بگیری و آرامش یابی...اما دیگر در آغوش من نه...

می خواهم زنده بمانم...زندگی کنم...تنفس کنم...

عاشق شوم...عاشق بمانم...دوباره احساس خوشبختی کنم...

بودنت نمی گذارد...آزارم می دهد...چشم هایم را می بندد...دیوانه ام می کند...

کینه...بیا و مرد باش و از وجودم گمشو...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط آتنا  | 

کمی صمیمی...

بی خیال بابا

دنیا همینه...

می برند...می زنند...میشکنند...منظورم دله.......

به جان تو این عادیه...تجربه ثابت کرده...

آره گریه داره...ضجه داره...آدم اگه آدم باشه زجر می کشه...آدمه دیگه...دلش دله...سنگ که نیست...

ولی خدا صبر رو واسه کجا گذاشته...برای چه زمانی آفریده؟؟؟

صبر رو گذاشته که آدم یه وقت،دور از جون،خر نشه....

صبر داشته باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ساعت 20:49  توسط آتنا  | 

خداوند پاییز:

این روزها که نه...امروز هوا خوب است...پنجره باز است...به کنار پنجره رفتم و با تمام وجودم پاییز را به ریه های پوسیده ام قورت می دهم...

خدایا شکرت...اگر پاییز نبود...اگر پاییز تو نبود چگونه می توانستم به یاد بیاورم که این جسمی که راه می رود...کار می کند...مادر می شود...هنوز هم روحی در آن جاری ست...چگونه به یاد می آوردم که با آن کوه سختی باز هم عاشقم...عاشق کودک شیرینم...همسفرم زندگی ام...همدمم...

خدایا شکرت...پاییزت را دوست دارم...برگ ریزانش...صدای خش خش برگ هایی که زیر پاهایم له می شوند را با کمال خودخواهی دوست دارم...کاش می ماند...

کاش همین پاییز...

پ.ن:خدایا از صمیم قلب دوستت دارم...نمی دونی وقتی امروز دیدم یکی از عزیزانم داره نماز می خونه چقدر از خوشحالی گریه کردم...

و بعد که می گفت دیشب تا صبح رو از دلشوره قضا شدن نماز صبح نخوابیده...

هرچی بگم تو مهربونی به خودت قسم کم گفتم...بگذار به پای قاصر بودن زبانم...

پ.ن2: قانعم به یادت

                    پس یادت را از من مگیر...

                                                که یادت مهربان ترین تصویر دنیاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 22:24  توسط آتنا  | 

سلامتی؟؟؟

هــنوز هــم صــدقــه هــايم به نــيت ســلامــتي توســت…
هــــي….؟
مــعشــوقه ي مــن….
ســــلامــــــتي …؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:59  توسط آتنا  | 

مرد من؟؟؟!!!

مرد...یعنی تکیه گاه...

یعنی پشت و پناه...

یعنی پر کردن تمام تنهایی های یک زن...

مرد یعنی...

ولش کن...نمی تونم ادامه بدم...


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:32  توسط آتنا  | 

یا رضا

یا رضا...

دلم بدجوری گرفته...از این دنیا و آدماش...

اجازه می دی بیام پابوست؟؟؟

اجازه می دی بیام کمی باهات درد دل کنم؟؟؟

هیچکس لیاقت همدم بودن و سنگ صبور بودنم رو نداشت...

دلم تنگه...از نوع بدجور...

یا امام رضا...

حج فقرا تویی

هم مدینه هم

اوج کربلا تویی....

یه غریب می خوای؟؟؟

با یه کوله بار دلتنگی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 21:36  توسط آتنا  | 

صداقت!!؟؟

گفتی:پول آدم های صادق را دوست ندارند...

پول را دوست داشتی و همیشه از صداقت دم می زدی...

وقتی حرف از صداقت شد...صدا...قط شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:10  توسط آتنا  | 

فرشته...

انسان...دلتنگ می شود...دل نگران می شود...دل آشفته می شود...دل دار می شود...

انسان...دل دارد...

انسانی؟؟؟

چگونه باز خودم را قانع کنم که فرشته ای هستی از آسمان؟؟؟

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:7  توسط آتنا  | 

منجمد می شوم...

خدایا!!!!


درانجماد نگاه های سرد این مردم


دلم برای جهنمت تنگ شده است........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:33  توسط آتنا  | 

درد می کشم...

من درد میکشم...!

تو اما...چشم هایت را ببند!


سخت است بدانم می بینی و بی خیالی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:50  توسط آتنا  | 

تنهایی سخته

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ میکفت:هر جقدر میخواهی نوکم بزن ولی تنهایم نزار !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:44  توسط آتنا  | 

خورشید من...

تو خورشیدی

 

و در من

 

اشتیاق یک دشت آفتابگردان

 

به نیایش به سوی قبلۀ

 

نورت!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ساعت 4:5  توسط آتنا  | 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...
یک شب که مداد رنگی ها...
توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...
جای خالی او...
با هیچ رنگی پر نشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:43  توسط آتنا  | 

از همه بیشتر...

رد پای خاطره هاست که آدم رو داغون می کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:35  توسط آتنا  | 

آمدی...

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:22  توسط آتنا  | 

کجایی؟؟؟

زندگی در من موج می زند

من در زندگی دست و پا
اینجا
خبری از مرگ نیست!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:20  توسط آتنا  | 

تو ظریفی

با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:28  توسط آتنا  | 

خاطره ها را بگذار...

بر سرم سایه نکن

بگذار باران

کمی از روزهایی که با تو خاطره نکرده ام را
با خود ببرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:26  توسط آتنا  | 

عاشق ترم کن...

مجنون را به محکمه ی عدل بردند !

گفتند : توبه کن !

گفت : خدایا !

عاشقم ؛ عاشقترم کن ! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:46  توسط آتنا  | 

مطالب قدیمی‌تر