X
تبلیغات
دل نوشته

دل نوشته

دل نوشته ها و شعر

خدایا دوستت دارم

سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 23:1  توسط آتنا  | 

امید من...

گاهی...واقعا قلبم خسته می شود از تپیدن...
ریه هایم خسته می شوند از این اجبارهی پر و خالی شدن تکراری...
گوش هایم خسته می شوند از نصیحت هایی که خودشان را باور ندارند...
اما...
چشم هایم هنوز هم از نیامدنت خسته نیستند...
امید دارند...
هنوز هم دوخته ام شان به آن راهی که تو بیایی...

امیدم...بیا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 15:31  توسط آتنا  | 

صرفا دلنوشته...

سلام خدای خوبم...چیزی نمی گویم چون خودت از تمام ماجرا باخبری...فقط یک سوال دارم...میدانم یادت نمیرود که همیشه خدایی کنی...اما مثل اینکه نمیدانی من خیلی وقت هست منتظر حق تو نشستم...مگر نمیگویند تو جای حقی؟؟؟حقم را بگیر دیگر...

چقدر باید منتظر بمانم و ببینم که به اسم تو ظالم میوشند و ظالم همیشه سالم مانده...

تو خدایی...خواهشا نگذار برای چند سال بعد و یا هیچ وقت...

و یک حرف با شما روحانی مورد نظر:

تهمت را راحت میزنند...راحت می شنوند...راحت قضاوت می کنند...قضاوت کردی و از همان دنیای بعد از این که خودت با استدلال از قرآن برایم ثابت کردی غافل ماندی...اینبار خدای من شاید خیال دارد که داد من را در همان دنیا از تو بستاند...گرچه من بی صبرم...

حقیقت را بگویم...دیگر از دخالتهای گه و بیگاه و سرک کشیدن های همیشگی ات در زندگی ام با تمام وجود مستاصلم تا حدی که مرگی که همه از آن گریزانند برایم آرزویی شده گویی دست نیافتنی...

فقط یک بیت از دوران نوجوانی ام به یاد دارم که فکر میکنم مناسب حال اکنون است.

می بخور...منبر بسوزان ...مردم آزاری نکن...

اشتباه نشود...بودن شما به اینگونه باعث نمیشود که من به قشر روحانیت که برایشان احترام قائلم بدبین شوم...

آنها اسلام خدا را رواج میدهند و شما شاید اسلام به سبک خود را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 12:21  توسط آتنا  | 

رهایم کن...

می دانی؟؟؟دیگر خسته شده ام...از بودنت...از ماندنت...

از اینکه مثل خون در تمام رگ هایم نفوذ کرده ای و بر من سلطه یافته ای...

دیگر نمی خواهمت...این را باتمام وجودم می نویسم...کوله بارت را جمع کن و برو...

شاید جای بهتری ماوا بگیری و آرامش یابی...اما دیگر در آغوش من نه...

می خواهم زنده بمانم...زندگی کنم...تنفس کنم...

عاشق شوم...عاشق بمانم...دوباره احساس خوشبختی کنم...

بودنت نمی گذارد...آزارم می دهد...چشم هایم را می بندد...دیوانه ام می کند...

کینه...بیا و مرد باش و از وجودم گمشو...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 20:38  توسط آتنا  | 

کمی صمیمی...

بی خیال بابا

دنیا همینه...

می برند...می زنند...میشکنند...منظورم دله.......

به جان تو این عادیه...تجربه ثابت کرده...

آره گریه داره...ضجه داره...آدم اگه آدم باشه زجر می کشه...آدمه دیگه...دلش دله...سنگ که نیست...

ولی خدا صبر رو واسه کجا گذاشته...برای چه زمانی آفریده؟؟؟

صبر رو گذاشته که آدم یه وقت،دور از جون،خر نشه....

صبر داشته باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 20:49  توسط آتنا  | 

خداوند پاییز:

این روزها که نه...امروز هوا خوب است...پنجره باز است...به کنار پنجره رفتم و با تمام وجودم پاییز را به ریه های پوسیده ام قورت می دهم...

خدایا شکرت...اگر پاییز نبود...اگر پاییز تو نبود چگونه می توانستم به یاد بیاورم که این جسمی که راه می رود...کار می کند...مادر می شود...هنوز هم روحی در آن جاری ست...چگونه به یاد می آوردم که با آن کوه سختی باز هم عاشقم...عاشق کودک شیرینم...همسفرم زندگی ام...همدمم...

خدایا شکرت...پاییزت را دوست دارم...برگ ریزانش...صدای خش خش برگ هایی که زیر پاهایم له می شوند را با کمال خودخواهی دوست دارم...کاش می ماند...

کاش همین پاییز...

پ.ن:خدایا از صمیم قلب دوستت دارم...نمی دونی وقتی امروز دیدم یکی از عزیزانم داره نماز می خونه چقدر از خوشحالی گریه کردم...

و بعد که می گفت دیشب تا صبح رو از دلشوره قضا شدن نماز صبح نخوابیده...

هرچی بگم تو مهربونی به خودت قسم کم گفتم...بگذار به پای قاصر بودن زبانم...

پ.ن2: قانعم به یادت

                    پس یادت را از من مگیر...

                                                که یادت مهربان ترین تصویر دنیاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 22:24  توسط آتنا  | 

سلامتی؟؟؟

هــنوز هــم صــدقــه هــايم به نــيت ســلامــتي توســت…
هــــي….؟
مــعشــوقه ي مــن….
ســــلامــــــتي …؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 0:59  توسط آتنا  | 

مرد من؟؟؟!!!

مرد...یعنی تکیه گاه...

یعنی پشت و پناه...

یعنی پر کردن تمام تنهایی های یک زن...

مرد یعنی...

ولش کن...نمی تونم ادامه بدم...


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 23:32  توسط آتنا  | 

یا رضا

یا رضا...

دلم بدجوری گرفته...از این دنیا و آدماش...

اجازه می دی بیام پابوست؟؟؟

اجازه می دی بیام کمی باهات درد دل کنم؟؟؟

هیچکس لیاقت همدم بودن و سنگ صبور بودنم رو نداشت...

دلم تنگه...از نوع بدجور...

یا امام رضا...

حج فقرا تویی

هم مدینه هم

اوج کربلا تویی....

یه غریب می خوای؟؟؟

با یه کوله بار دلتنگی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 21:36  توسط آتنا  | 

صداقت!!؟؟

گفتی:پول آدم های صادق را دوست ندارند...

پول را دوست داشتی و همیشه از صداقت دم می زدی...

وقتی حرف از صداقت شد...صدا...قط شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 18:10  توسط آتنا  | 

فرشته...

انسان...دلتنگ می شود...دل نگران می شود...دل آشفته می شود...دل دار می شود...

انسان...دل دارد...

انسانی؟؟؟

چگونه باز خودم را قانع کنم که فرشته ای هستی از آسمان؟؟؟

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 18:7  توسط آتنا  | 

منجمد می شوم...

خدایا!!!!


درانجماد نگاه های سرد این مردم


دلم برای جهنمت تنگ شده است........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 22:33  توسط آتنا  | 

درد می کشم...

من درد میکشم...!

تو اما...چشم هایت را ببند!


سخت است بدانم می بینی و بی خیالی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 10:50  توسط آتنا  | 

تنهایی سخته

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ میکفت:هر جقدر میخواهی نوکم بزن ولی تنهایم نزار !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 10:44  توسط آتنا  | 

خورشید من...

تو خورشیدی

 

و در من

 

اشتیاق یک دشت آفتابگردان

 

به نیایش به سوی قبلۀ

 

نورت!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 4:5  توسط آتنا  | 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...
یک شب که مداد رنگی ها...
توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...
جای خالی او...
با هیچ رنگی پر نشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 17:43  توسط آتنا  | 

از همه بیشتر...

رد پای خاطره هاست که آدم رو داغون می کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 17:35  توسط آتنا  | 

آمدی...

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 13:22  توسط آتنا  | 

کجایی؟؟؟

زندگی در من موج می زند

من در زندگی دست و پا
اینجا
خبری از مرگ نیست!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 13:20  توسط آتنا  | 

تو ظریفی

با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 22:28  توسط آتنا  | 

خاطره ها را بگذار...

بر سرم سایه نکن

بگذار باران

کمی از روزهایی که با تو خاطره نکرده ام را
با خود ببرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 22:26  توسط آتنا  | 

عاشق ترم کن...

مجنون را به محکمه ی عدل بردند !

گفتند : توبه کن !

گفت : خدایا !

عاشقم ؛ عاشقترم کن ! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 21:46  توسط آتنا  | 

آه مادر...

غفلت کرده ای مــادر!

پشت یک قلب عاشق

فرزندت آرام آرام می میــرد

و تــو...

فراموش کردن را به من نیاموختی ~ مادر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 22:17  توسط آتنا  | 

رفتم...

ردپاهام را در تموم کوچه پس کوچه های خاطراتت پاک کن.
خصلتم این است...تکرار نمی شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 12:37  توسط آتنا  | 

هیچی...

✿ツاتاقم پر از اشک های مچاله ست
از سرگیجه های ساعت می خوابم
و با ساعت های خوابیده
غلت می زنم
من از ارتفاع تختم
می ترسم....!
در خواب های تو پرت می شوم

در صبحی که سر نزده
طلوع کن...!
سنگینی ابرهای پلک
ت را
من می بارم...✿

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 0:37  توسط آتنا  | 

غروب جمعه...

دلگیری عصر جمعه

نه از بین میرود ،

نه عادی میشود

فقط از هفته ای به هفته دیگر منتقل میشود !!!✿ツ

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 0:36  توسط آتنا  | 

مهربون خدای من:

خدا دایره ایست به مرکز همه جا و محیط هیچ جا...

و تنها معشوقی است که عاشقانش به هم حسادت نمیکنند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 0:31  توسط آتنا  | 

روزم مبارک

امروز روز من است...خبری از باشکوه بودن این روز برایم نیست...مهم نیست که در هفت آسمان کسی نیست که این روز را به من تبریک بگید.مهم این است که دلم نوشتن می خواهد...

می نویسم که...من زنم...زنی که با وجود سختی هایی که تحملشان از شانه های نحیفم خارج است، باز تنفس می کنم...باز عاشق می شوم...شکست می خورم...بارها و بارها...

مادر می شوم...همدم می شوم ...پا به پای مردها کار می کنم...خسته می شوم...اشک می ریزم..

اما هیچگاه درک نمی شوم...

به جایش:چوب عشق پاکم را می خورم....تحقیر می شوم...بارها و بارها...مادر بودنم زیر سوال می رود...محکوم می شوم به اینکه همدم خوبی نبودم...منت خستگی هایم بار خودم...کور می شدم و قانع می بودم...در آخر باز هم در جامعه ای زندگی می کنم که به جای ابراز عشق خوانده می شوم ضعیفه، و اگر ابراز ناراحتی کنم خیلی بی جنبه ام...

آتنا نوشت:با تمام این ها...آتنا روزت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:10  توسط آتنا  | 

دلم...

سکوت را اگر می شد فریاد زد خوب بود...

سکوتم این روزها پر است از فریاد...

خداوندا مرا دریاب


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:15  توسط آتنا  | 

دوست دارم این سکوت را...غصه نخور

می گوید:

عشق یعنی دل بریدن

جز قفس چیزی ندیدن

عشق آن بیگانه دیدن

در خیال خود پرستوی مهاجر را پریدن

می گویم:

عشق یعنی ساده بودن

عاشق و دلداده بون

با تو بودن...

با تو بودن...

آتنا نوشت۱:خدایا...اگر هرکدام اشتباه می کنیم...از اشتباه بیرونمان بیاور دیگر...

آتنا نوشت۲:سکوت را دوست دارم...و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:17  توسط آتنا  |