خدایا دوستت دارم
سلام
دل نوشته ها و شعر
گاهی...واقعا قلبم خسته می شود از تپیدن...
ریه هایم خسته می شوند از این اجبارهی پر و خالی شدن تکراری...
گوش هایم خسته می شوند از نصیحت هایی که خودشان را باور ندارند...
اما...
چشم هایم هنوز هم از نیامدنت خسته نیستند...
امید دارند...
هنوز هم دوخته ام شان به آن راهی که تو بیایی...
امیدم...بیا

سلام خدای خوبم...چیزی نمی گویم چون خودت از تمام ماجرا باخبری...فقط یک سوال دارم...میدانم یادت نمیرود که همیشه خدایی کنی...اما مثل اینکه نمیدانی من خیلی وقت هست منتظر حق تو نشستم...مگر نمیگویند تو جای حقی؟؟؟حقم را بگیر دیگر...
چقدر باید منتظر بمانم و ببینم که به اسم تو ظالم میوشند و ظالم همیشه سالم مانده...
تو خدایی...خواهشا نگذار برای چند سال بعد و یا هیچ وقت...
و یک حرف با شما روحانی مورد نظر:
تهمت را راحت میزنند...راحت می شنوند...راحت قضاوت می کنند...قضاوت کردی و از همان دنیای بعد از این که خودت با استدلال از قرآن برایم ثابت کردی غافل ماندی...اینبار خدای من شاید خیال دارد که داد من را در همان دنیا از تو بستاند...گرچه من بی صبرم...
حقیقت را بگویم...دیگر از دخالتهای گه و بیگاه و سرک کشیدن های همیشگی ات در زندگی ام با تمام وجود مستاصلم تا حدی که مرگی که همه از آن گریزانند برایم آرزویی شده گویی دست نیافتنی...
فقط یک بیت از دوران نوجوانی ام به یاد دارم که فکر میکنم مناسب حال اکنون است.
می بخور...منبر بسوزان ...مردم آزاری نکن...
اشتباه نشود...بودن شما به اینگونه باعث نمیشود که من به قشر روحانیت که برایشان احترام قائلم بدبین شوم...
آنها اسلام خدا را رواج میدهند و شما شاید اسلام به سبک خود را...
می دانی؟؟؟دیگر خسته شده ام...از بودنت...از ماندنت...
از اینکه مثل خون در تمام رگ هایم نفوذ کرده ای و بر من سلطه یافته ای...
دیگر نمی خواهمت...این را باتمام وجودم می نویسم...کوله بارت را جمع کن و برو...
شاید جای بهتری ماوا بگیری و آرامش یابی...اما دیگر در آغوش من نه...
می خواهم زنده بمانم...زندگی کنم...تنفس کنم...
عاشق شوم...عاشق بمانم...دوباره احساس خوشبختی کنم...
بودنت نمی گذارد...آزارم می دهد...چشم هایم را می بندد...دیوانه ام می کند...
کینه...بیا و مرد باش و از وجودم گمشو...
بی خیال بابا
دنیا همینه...
می برند...می زنند...میشکنند...منظورم دله.......
به جان تو این عادیه...تجربه ثابت کرده...
آره گریه داره...ضجه داره...آدم اگه آدم باشه زجر می کشه...آدمه دیگه...دلش دله...سنگ که نیست...
ولی خدا صبر رو واسه کجا گذاشته...برای چه زمانی آفریده؟؟؟
صبر رو گذاشته که آدم یه وقت،دور از جون،خر نشه....
صبر داشته باشیم...
این روزها که نه...امروز هوا خوب است...پنجره باز است...به کنار پنجره رفتم و با تمام وجودم پاییز را به ریه های پوسیده ام قورت می دهم...
خدایا شکرت...اگر پاییز نبود...اگر پاییز تو نبود چگونه می توانستم به یاد بیاورم که این جسمی که راه می رود...کار می کند...مادر می شود...هنوز هم روحی در آن جاری ست...چگونه به یاد می آوردم که با آن کوه سختی باز هم عاشقم...عاشق کودک شیرینم...همسفرم زندگی ام...همدمم...
خدایا شکرت...پاییزت را دوست دارم...برگ ریزانش...صدای خش خش برگ هایی که زیر پاهایم له می شوند را با کمال خودخواهی دوست دارم...کاش می ماند...
کاش همین پاییز...
پ.ن:خدایا از صمیم قلب دوستت دارم...نمی دونی وقتی امروز دیدم یکی از عزیزانم داره نماز می خونه چقدر از خوشحالی گریه کردم...
و بعد که می گفت دیشب تا صبح رو از دلشوره قضا شدن نماز صبح نخوابیده...
هرچی بگم تو مهربونی به خودت قسم کم گفتم...بگذار به پای قاصر بودن زبانم...
پ.ن2: قانعم به یادت
پس یادت را از من مگیر...
که یادت مهربان ترین تصویر دنیاست...
مرد...یعنی تکیه گاه...
یعنی پشت و پناه...
یعنی پر کردن تمام تنهایی های یک زن...
مرد یعنی...
ولش کن...نمی تونم ادامه بدم...
یا رضا...
دلم بدجوری گرفته...از این دنیا و آدماش...
اجازه می دی بیام پابوست؟؟؟
اجازه می دی بیام کمی باهات درد دل کنم؟؟؟
هیچکس لیاقت همدم بودن و سنگ صبور بودنم رو نداشت...
دلم تنگه...از نوع بدجور...
یا امام رضا...
حج فقرا تویی
هم مدینه هم
اوج کربلا تویی....
یه غریب می خوای؟؟؟
با یه کوله بار دلتنگی؟؟؟
گفتی:پول آدم های صادق را دوست ندارند...
پول را دوست داشتی و همیشه از صداقت دم می زدی...
وقتی حرف از صداقت شد...صدا...قط شد.
انسان...دلتنگ می شود...دل نگران می شود...دل آشفته می شود...دل دار می شود...
انسان...دل دارد...
انسانی؟؟؟
چگونه باز خودم را قانع کنم که فرشته ای هستی از آسمان؟؟؟
درانجماد نگاه های سرد این مردم
دلم برای جهنمت تنگ شده است........
من درد میکشم...!
تو اما...چشم هایت را ببند!
سخت است بدانم می بینی و بی خیالی...!
تو خورشیدی
و در من
اشتیاق یک دشت آفتابگردان
به نیایش به سوی قبلۀ
نورت!!!
از همه بیشتر...
رد پای خاطره هاست که آدم رو داغون می کنه...
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
زندگی در من موج می زند
من در زندگی دست و پابر سرم سایه نکن
بگذار باران
کمی از روزهایی که با تو خاطره نکرده ام را
با خود ببرد.
مجنون را به محکمه ی عدل بردند !
گفتند : توبه کن !
گفت : خدایا !
عاشقم ؛ عاشقترم کن ! ...
پشت یک قلب عاشق
فرزندت آرام آرام می میــرد
و تــو...
فراموش کردن را به من نیاموختی ~ مادر!
ردپاهام را در تموم کوچه پس کوچه های خاطراتت پاک کن.
خصلتم این است...تکرار نمی شوم.

✿ツاتاقم پر از اشک های مچاله ست
از سرگیجه های ساعت می خوابم
و با ساعت های خوابیده
غلت می زنم
من از ارتفاع تختم
می ترسم....!
در خواب های تو پرت می شوم
در صبحی که سر نزده
طلوع کن...!
سنگینی ابرهای پلکت را
من می بارم...✿ツ
خدا دایره ایست به مرکز همه جا و محیط هیچ جا...
و تنها معشوقی است که عاشقانش به هم حسادت نمیکنند

امروز روز من است...خبری از باشکوه بودن این روز برایم نیست...مهم نیست که در هفت آسمان کسی نیست که این روز را به من تبریک بگید.مهم این است که دلم نوشتن می خواهد...
می نویسم که...من زنم...زنی که با وجود سختی هایی که تحملشان از شانه های نحیفم خارج است، باز تنفس می کنم...باز عاشق می شوم...شکست می خورم...بارها و بارها...
مادر می شوم...همدم می شوم ...پا به پای مردها کار می کنم...خسته می شوم...اشک می ریزم..
اما هیچگاه درک نمی شوم...
به جایش:چوب عشق پاکم را می خورم....تحقیر می شوم...بارها و بارها...مادر بودنم زیر سوال می رود...محکوم می شوم به اینکه همدم خوبی نبودم...منت خستگی هایم بار خودم...کور می شدم و قانع می بودم...در آخر باز هم در جامعه ای زندگی می کنم که به جای ابراز عشق خوانده می شوم ضعیفه، و اگر ابراز ناراحتی کنم خیلی بی جنبه ام...
آتنا نوشت:با تمام این ها...آتنا روزت مبارک

سکوت را اگر می شد فریاد زد خوب بود...
سکوتم این روزها پر است از فریاد...
خداوندا مرا دریاب
می گوید:
عشق یعنی دل بریدن
جز قفس چیزی ندیدن
عشق آن بیگانه دیدن
در خیال خود پرستوی مهاجر را پریدن
می گویم:
عشق یعنی ساده بودن
عاشق و دلداده بون
با تو بودن...
با تو بودن...
آتنا نوشت۱:خدایا...اگر هرکدام اشتباه می کنیم...از اشتباه بیرونمان بیاور دیگر...
آتنا نوشت۲:سکوت را دوست دارم...و دیگر هیچ...
